December 2007
14 posts
عشق * (1-) = نفرت →
دیشب وقتی دراز کشیده بودم که بخوابم، ازش نفرت داشتم. خیلی حرصم گرفته بود! میفهمی چی میگم؟ اعصابم داغون بود! تا اینکه خوابم برد و خوابشو دیدم. نمی دونم چی بود ولی وقتی بیدار شدم دوباره عاشقش شده بودم! چقدر لذت بخش بود! نمی دونم میفهمی یا نه!
سقوط →
” اجسامی که در حال سقوطند وزنی رو احساس نمی کنن . اصلا نمی دونن که دارن سقوط می کنن. هیچ فرقی بین جسم در حال سقوط و جسمی که توی میدان گرانشی قرار نداره نیست. ”
حالا که چی؟
جسمی که داره سقوط می کنه نمی فهمه داره می افته. اصلا نمی فهمه سقوطی هست و اوجی و… فکر می کنه یه جایی معلقه که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه جذبش کنه. فکر می کنه همیشه ثابته و...
مبحث امواج : →
اصولا زندگي تشكيل شده از يكسري موج سينوسي ! كه بعضي جاها تشديد سازنده شده رفته بالا ، بعضي جاهام بدجوري مخرب و افتاده پايين ! حالا مطمئنا هرجوريي هست بالا يا پاييين دوباره عوض مي شه چون يه موج سينوسي دوره ي تناوب داره …
تو اين بالا و پايين بعضي جاها مي چسبه بهت بعضي جاها هم كوفتت مي شه ! اما مهم اينه كه هر چي هست اميدت و از دست ندي ، چون نا اميدي بزرگ ترين گناه … اصلا...
واقعی →
شمس من از نوع خود درونی و من پرورش یافته و این کلمات قلمبه سلمبه نیست.
شمس من یه آدمه. مثه شما
یه آدم
آدم واقعی
انگار نمی شه ! →
خداحافظی کردم ولی انگار نمی شه . نمی شه همه چیو بریزی تو خودتو با هیشکی حرف نزنی… چاره ای نیست . خیلی سعی کردم بی خیال وبلاگ شم . یه مدت زیادی هم ننوشتم ولی دیگه …
آخه می دونی؟ قبلا ”….” پیشم بود .. چند روز رویایی… باهاش حرف می زدم و… هیچ کم و کسری نبود. ولی حالا رفته.
رفتو منو تنها گذاشت . منم میام می نویسم . می نویسم که یه جوانمرد که متنمو می خونه...
Link →
خوش ندارم بشود آنچه شود *** تا شود آنچه شود جان بشود
تا که جان من عاشق بشود *** دل به هر جا که شود غم نشود
پ.ن: بعد از ظهر حدود ساعت چهار خوابیدم٬ یک خواب سنگین که چهار ساعت و نیم طول کشید . وقتی از خواب بلند شدم ٬ این شعر نقل زبانم شد و بی هیچ تفکری سریع روی تکه کاغذ گوشه اتاق آن را نوشتم.
گروه →
يكسري ويروس هستند كه آرام آرام معمولا ، وارد گروه مي شوند ، اصولا همه را مريض مي كنند ، خب چون آرام آرام و تقريبا همه مريض مي شوند اينكه بفهمي مريض شدي و ويروسي در كار هست و … كار واقعا مشكلي هست ، احتمال اينكه ۱۰۰ ها مرض مختلف تو را در برگرفته باشد و نداني خيلي زياد است ، تنها راه هاي شناسايي يا خروج از گروه است يا ارتباط با يك گروه سالم سالم از آن لحاظ … خب ترك گروه چيز بدي نيست اما...
زیبایـی، عشق اگر چه نیازی به زیباییت نباشد... →
آن دور ها٬ نه در این نزدیکی جایی که نه من رفته ام نه تو زنانی زیبا٬ زاده ی زیبایی زندگی می کردند. زنان آینه هایی در دست داشتند و پرسش ابدی “چه کسی از همه زیباتر است “ را از آینه های حقیقت نما می رسیدند. و آینه ها در جواب می گفتند :” تو از همه زیباتر هستی.” همه ی شان زیبا بودند و در هیچ مثالی نمی گنجیدند. اما بالاخره اگر آینه ها حقیقت نما می بودند باید به آن زنان این...
خیلی آروم و ساکت ... خداحافظ →
گفتم همه عمر شاه خود را سخنی
شاید که من ندار دارا بکند
من مولویم … سخن نگویم دیگر
وقت است که شمس وعظ ما را بکند
من مولویم. تو قونیه مجلس وعظ داشتم. واسه خودم صاحب نظری بودم. فکر می کردم کله گندم . با اهل ادب و دین و فرهنگ مباحثه می کردم و… خلاصه عالمی داشتم که توپ تکونش نمی داد. تا اینکه...
يادي از آن جاده →
عنوان مطلب از انجا شروع شد كه كه اين ۲ راهي را كه بايد يكي شان طي شود جلوي ما قرار مي دهند ، البته را ه هاي ديگري هم هستند كه پهناي باندشان آنقدر كوچك است كه خودمان ناخود اگاه و به صورت اتوماتيك و با كمك فكر و استدلال ناقص خودمان حذفشان مي كنيم . اما كه ميداند شايد اگر به جاي گذر از اين راه عريض و روشن و آسفالته از آن راه كوچك و خاكي و تاريك عبور كنيم اندكي جلوتر به يك راهروي بزرگ و روشن و زيبا و...
Link →
Nihilism (from the Latin nihil, nothing) is a philosophical position which argues that Being, especially past and current human existence, is without objective meaning, purpose, comprehensible truth, or essential value. Nihilists generally assert some or all of the following:
there is no reasonable proof of the existence of a higher ruler or creator,
a “true morality” does not...
نوستالژیک شدن من... →
*این روز ها که کمتر حوصله ای برای نوشتن پیدا میکنم٬ آن هم با وجود انبوه ذهن مشغولیها٬ همین که این دو سه خط درد و دل هم از دل ما بیرون می آید خودش جای شکر دارد…
چقدر سخت است باور کنی اینها که در کنار تو هستند آدم اند٬ چقدر سخت است است آنها را با تمام حداقلی هایشان بپذیری. چقدر سخت است که باور کنی زمانی انسانی برایت قدّیسی بوده است٬زمانی او را می پرستیدی و چقدر سخت در این نوشته می توانم...
شستشو →
این روز ها دارند می روند آن روزها رفتند و آن روزها هم دارند می آيند.
من آمدم ،من هستم ، من دارم مي روم ، من خواهم رفت ، من نيستم …
و اين است قانون زندگي در اين دنيا …
واين افكار متناوب ، خسته از خستگي ها ، تنها در تنهايي ها هر چند وقت يكبار به آرزوي شادابي و بلطف آن هديه ي ارزشمند شستشو مي شود …
زمان نیازی به فراموشی ندارد- بر آن خندیده ایم →
اسم ها نیازی به پذیرفته شدن ندارند چنان که هدیه ها - چنان که عشق ها و چنان که عبادت ها و چنان ک(البته با کمی جرات - جسارت نباشد) حقیقت.
اسم ها را زمان ثابت می کنند: ژولیت که بود؟ نکته ای که کم دریافتند آن بود که: او بود که در نقاط حساس تصمیم ها را گرفت… پس شاید این نام که بر من خوانده شد از جنس هشدار است. تاویل می کنم چنان که بر من تاویل شد.
و تفاوت را به میان کشیدی: نه برادرت چنان...